تاریخ :۳۱ه-م
۱۵ روز از نوشته قبلی میگذره....دو هفته است که در سفریم و دو روز دیگه برمیگردیم....!الان هنوز خونه نداریم.تاحالا مهمون بچه ها بودیم. وقتی برگشتیم باید دنبال خونه بگردیم و کار!زندگی جدی مون در واقع بعد از این سفر شروع میشه.
زندگی تو این فضای آروم و بدون استرس،ناخودآگاه، آدم رو خیلی آروم میکنه.البته نمیتونم بگم هنوز از این بابت کاملا احساس خوبی دارم.احساس سیب زمینی ای در یک گوشهء دنیا، مسلما احساس خوبی نیست.دیروز بعد از یک هفته به اینترنت دسترسی پیدا کردم.دیشب تا صبح بیدار بودم و در حال بلعیدن خبرهای سایت ها و خوندن مقاله ها و دیدن عکسها و نوشته های دوستام توی فیس بوک و...بودم.دلم خیلی تنگ شده بود برای اون فضای آشنا هرچند خیلی غمناک و تلخ بود.میدونم که دوره نقاهت بعد از عاشورا هنوز تموم نشده به هرحال.
راستش دلم میخواست از چیزایی که توی سفر دیدم بگم و از مدل زندگی مردم اینجا و...اما فضای غمگین اونور به منم سرایت کرده انگار. و احتمالا ته ذهنم، تصویر اون دسته از دوستای "خوشحال" خارج رفته م هست که فردای روزی که اینهمه آدم کشته شده بودن و من از صبح تا شب توی خونه تهران در حال غم باد و گریه بودم،توی فیس بوک عکس آبجو خوری ها و مهمونی های شبونه شون رو شیر میکردن و ما از اینور بهشون پوزخند میزدیم وقتی عکسهاشون رو میدیدیم.
اما الان من خودمم اینور دیوارم!
نه!دلم نمیخواد اجازه ورود بدم به اون افسردگی احمقانه ای که از عذاب وجدانِ بیرون از ایران بودنم میاد، چون از دوتا چیز مطمئنم:یکی اینکه اگه من اونجا بودم هر کاری از دستم بر میومد میکردم مثل همهء آدمای دیگه مثل همه دوستام که الان اونجان .دوم اینکه مطمئنم فقط افسرده شدن و عذاب وجدان گرفتن، هیچ وقت به درد هیچ بنی بشری نخورده تا حالا.
یه چیزی که فکر میکنم ما حالا حالا ها باید از این رفقای خارجیمون یاد بگیریم،بالا بردن کیفیت زندگی فردی مونه.اینکه خودمون رو بتونیم شارژ کنیم.کار خیلی خیلی سختیه اما شاید گاهی باید گره های جمعی ای که بهمون بسته شده رو باز کنیم و یک کم بیشتر "خود"مون رو خوشحال کنیم.همه تلاشمون رو بکنیم اما به هر حال چه دولت ما دولت احمدی نژاد باشه چه موسوی،زندگی ِ ما، با تمام کیفیتش مال ماست
تا بعد
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 12:51
mana junam
omidvaram ke be mohite taze rahat khu begiri, kamtar deltango narahat bashi..baraye khodet va hamsaret behtarinharo arezu mikonam
mibusamte
سلام مانا گله. مرسی که ادرست رو واسم ایمیل کردی. میفهممت. هم غصه دوری هم زندگیت که مال خودته. زندگی کن!
سلام
این بلاخره باز شد، نمیدونم چه گیری داشت. اما یه چیزی در مورد نوشتت بگم؟
اینجا اصلا الان در اون حال و هوای غم زده ای که تو فکر میکنی نیست. یه غم کلی هست ولی مزمنه نه حاد و به همین دلیل شدید هم نیست اصلا. میدونی؟
خوندن نوشتهات حس عمه مهرآسامو بهم داد که از بعد انتخابات هر وقت زنگ میزنه ایران طوری حرف میزنه که اتگار ما توی یک مجلس ختم هستیم و کلی توضیح میده که میدونم الان شما در چه حالین و چقدر حالتون بده و اینا...
ما کلا حالمون خوب نیست ولی واقعا این طوری نیست که همش در حال گریه و ناله باشیم، یا حتی تمام مدت شبانه روزمونو به لحاظ ذهنی درگیر این ماجراها باشیم. ماجرای عاشورا هم خیلی بد بود و من واقعا تا یک هفته شبا خواب بد میدیدم ولی بعدش دیگه تموم شد و حالا ما خوبیم تقریبا. دوست ندارم از حال و هوای واقعی اینجا خارج بشی. دوست دارم همون چیزی که هست رو همون طوری درک کنی و خواهش میکنم حداقل دیگه لذت دیدن عکس های شادتونو از ما نگیر. دیگه این کارا رو هم نکنیم چیکار کنیم؟
بهار
باش!همین دور و برای ما باش که بودنت غنیمته
...
منم سعی میکنم همین باشم که مینویسم.خودم هستم که ببینین منو! اگه بازم شبیه عمه مهرآسای بهار شدم خبرم کنین
عکسا رو هم گذاشتم
:)
حس تو رو می فهمم مانا... من تجربه ی خارج از ایران بودن رو ندارم ولی توی همین ایران هم اگه یه موقعی نتونم توی یه مراسمی شرکت کنم و اتفاقا مشغول یه کار سرگرم کننده یا خوشایندی باشم پر از احساس گناه می شم و کلی غصه می خورم که چرا من توی این حال و اوضاع بقیه رو همراهی نکردم...
یه حس دیگه هم اینه که معمولا آدم وقتی دور از یه ماجراییه، اوضاع رو خیلی وخیم تر از اونی که هست تصور می کنه... به خصوص حال آدما رو... نمونه اش برای من موقعی بود که خواهرم کنکور داشت... مطمئنم انقد که حال من بد بود حال خودش بد نبود... وضعیت ما هم الان همینه
ولی کلی خوشحال کننده اس که آدم بدونه دوستاش همه جای دنیا به فکرشن و تنهاش نمی ذارن...
خوب باش